«غروب در سوق» به یاد حسین پناهی؛ دکلمهای متفاوت از رئیس دانشگاه علوم پزشکی در جمع هنرمندان
الگن خبر | یادمان حسین پناهی با عنوان «غروب در سوق» امروز در فضایی صمیمی، فرهنگی و خودجوش و با حضور جمعی از هنرمندان و علاقهمندان هنر برگزار شد؛ مراسمی که بیش از آنکه یک برنامه رسمی باشد، رنگ و بوی...
الگن خبر | یادمان حسین پناهی با عنوان «غروب در سوق» امروز در فضایی صمیمی، فرهنگی و خودجوش و با حضور جمعی از هنرمندان و علاقهمندان هنر برگزار شد؛ مراسمی که بیش از آنکه یک برنامه رسمی باشد، رنگ و بوی یک گردهمایی هنری و مردمی داشت.
در میان حاضران، حضور خودجوش دکتر پناهی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی استان نیز مورد توجه قرار گرفت؛ مدیری که علاقهمندی او به هنر و ادبیات و حضورش در برنامههای فرهنگی و هنری، در روزهای اخیر بیشتر دیده شده است.
دکتر پناهی در این یادمان، با قرائت متنی درباره حسین پناهی، از ابعاد مختلف شخصیت این شاعر، بازیگر، نمایشنامهنویس و اندیشمند سخن گفت؛ متنی که در همان دقایق نخست، فضای مراسم را تحت تأثیر قرار داد و با تحسین حاضران همراه شد.
در این دکلمه، حسین پناهی نه فقط به عنوان یک شاعر و بازیگر، بلکه بهعنوان انسانی پرسشگر و شاعری برخاسته از زیست عشایری و کوهستانی روایت میشود؛ انسانی که پرسشهای فلسفی و شاعرانهاش را تا پایان زندگی با خود حمل کرد.
در بخشی از این متن آمده است:
«حسین پناهی، یحتمل مهمترین شمایل شناخته شده هنر و ادبیات ما در ایران و حتی خارج از ایران است…»
دکتر پناهی در ادامه، با اشاره به جهان شعری و اندیشه حسین پناهی، از او بهعنوان شاعری سخن میگوید که در میان پرسشهای بزرگ زندگی، همواره در جستوجوی معنایی فراتر از پاسخهای معمول بود.
او در پایان این روایت ادبی، حسین پناهی را «یادگار دژکوه و بیبی کنیز» میخواند و مینویسد:
«حسین پناهی یادگار دژکوه و بیبی کنیز و سالهاست که در مردادی گرم ما را تنها گذاشته، اما یاد مانا و پرسشهای کشندهاش حالا حالاها ما را تنها نمیگذارند.»
متن کامل این دکلمه در زیر منتشر میشود.
حسین پناهی، یحتمل مهمترین شمایل شناخته شده هنر و ادبیات ما در ایران و حتی خارج از ایران است. بسیاری از ما حسین پناهی را میخوانیم ، و میبینیم که پارهای از کلمات او گـنگ و مـهآلود است ، و بـه ظاهر معنای خاصّی ندارد و در عین حال او را و کلماتش را دوست داریم ، این است که از کلمات او بوی طلب ، و رایحهٔ پاک پرسش حقیقی استشمام میشود .
وقتی شعری غریب از او میشنویم با این مطلع که:
پابرهنه
با قافله به نامعلوم میروم
با پاهای کـودکیام
عطر برکهها
مسحور سایهٔ کـوه
که میبرد با خود رنگ و نور را
آه سوزناک سگ
پولـک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
و جهان هراسناک و کهنه
سالهای سال است که
به دنبال تو میدوم
پروانهٔ زرد !
میتوانیم تصور کنیم در روزگاری که همهٔ آدمیان سرگرم بازی با ابزارها و ادوات زندگیاند و خود زندگی را فراموش کردهاند ، و جز الفاظِ بـده بستان و بازار ، چیزی رواج ندارد ، و بازار کلمات زنده و جاندار کساد است ، کمتر کسی توان این را دارد که با مشتی کلمهٔ آواره و دربدر ، تصویری چنین زیبا ، در ظاهر گنـگِ اما در نهان گویـا ، از پرسش های عظیمی بیافریند که بر مبنای ذات انسانی در درون هر آدمی نهفته است .
«پابرهنه ، با پای کودکی ، همراه قافله ، به نامعلوم رفتن» چه معنایی دارد ؟
باید حسین پناهی را شناخته باشی تا این مفاهیم را درک کنی.
کدام پناهی؟
پناهی شاعر؟
پناهی فیلسوف؟
پناهی زاده دژ کوه؟
پناهی طلبه؟
پناهی درام نویس؟
پناهی بازیگر؟
یا پناهی مجنون؟
به گمانم هیچ کدام و همه!
این کلمات نتیجه زیست و تاملات حیرت انگیز او ست.
زیستی که در کنار بی بی کنیز و در کوهستانی سخت و غریب و درکنار آغل گوسفندان شروع شده و در حوزه علمیه و صحنه تئاتر و شعر و سینما به تکامل رسیده است.
یک جنون شرقی تمام عیار از فرزند عشایر و کوهستان.
مردی که هیچ وقت خودش را گم نکرد اما همیشه در گم گشتگی شاعرانه/فیلسوفانه غریبی زیست..
آنقدر گم گشته بود که برای دل مجنونش می سرود:
« گـم شدهام ، کجـا ؟
ندیدهای مرا ؟ » ؛
شاعر/ فیلسوفِ دیوانه و عشایری ما ، دیوژنی بود که در جریان سفر از طبیعت پرسشها به شهر فرنگ پاسخ فروشیهای رنگارنگ ، نه تنها فریب هیچ پاسخی را نخورد و پرسشهایش را نفروخت ، بلکه در سفری از کثرت به وحدت ، همهٔ پرسشهای او زیر چتر واحدی از یک سؤال بزرگ جمع شدند و او با همین تک سؤال ، رو به آرامش ابدی کرد و گفت :
« گم شدهام ، کجا ؟
ندیدهای مرا ؟ » .
شاید او همچون شمس تبریزی یک مولوی نیافت که سؤال او را بفهمد ، درک کند ،
نــــــــــعره
کشد و از هوش رود . برای همین بود که زود مرد .
و چه خوب شد که مُرد و از شرّ بشر آسوده شد. . برای ما که عادت کردهایم هر چیزی را وقتی که از دست میدهیم و نداریم ، ببینیم ، بهترین راه برای این که تو را ببینند ، و سؤالت را گوش کنند و حرفهایت را بشنوند این است که بمیری .
آن طور که خود نازنینش چنین گفته:
به آتش نگاهش
اعتماد نکن
لمس نکن
به جهتی بگریز که بادها
خالی از عطر اویند
به سرزمینی بیرنگ
بیبو و ساکت .
آری بگریز و پشت ابدیّت مرگ
پنهان شو
اگر خواستارِ
جاودانگی عشقی.
حسین پناهی یادگار دژ کوه و بی بی کنیزو سالهاست که در مردادی گرم ما را تنها گذاشته اما یاد مانا و پرسش های کشنده اش حالا حالاها ما را تنها نمی گذارند.
بدون نظر! اولین نفر باشید